ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٩  

با این برف سنگینی که اینجا میباره بوی عید را نمیشه استشمام کرد

, حال و هوای عید هم که وجود نداره و حتی یک روز تعطیل که نوروز ایران را به یادمون بیاره,

تنها چیزی که حالمو عوض می کنه  دیدن تصاویر شادی مردم تو ایران و شوق خرید شب عیدشونه ,

 این وقتا بیشتر از همیشه حس غربت دارم



 
 
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩  

نوشته ات را که می خونم قلبم آتیش می گیره ، اشکامه که همین جور سرازیر میشن ، دلم می خواد کنارت باشم دلم میگیره

 همسرم هم نیست تا پناه ببرم به آغوشش ،  خودمو خالی کنم  تا با نوازش هاش آرومم کنه

 فقط میتونم آه بکشم،  فقط  آه



 
 
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

مادر: بچه این قدر اذیت نکن خدا کورت می کنه ها

پسر کوچولو: اشکال نداره مامان, یه خدای دیگه هست خیلی مهربونه, اون چشمامو خوب می کنه

 

 ( گاهی یه چیزای از این کوچولوها می شنوی که نمی تونی در موردش چیزی بگی)



 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩  

این روزها اخباری در مورد ازدواج ولیعهد سوئد در روزنامه ها نوشته میشه ,

حکومت سوئد مشروطه سلطنتی است و پادشاه مقام تشریفاتی دارد و حکومت در دست پارلمان و نخست وزیره.

بر اساس قانون برابری زن و مرد در سوئد, اولین فرزند پادشاه و ملکه , بدون توجه به جنسیت , جانشین پادشاه و  بنابراین ولیعهد سوئد خواهد بود .

در حال حاضر شاهزاده ویکتوریا , ولیعهد سوئد است,  که 2 ماه دیگه  با یک پسر از قشر متوسط و غیر اشرافی, که سابقا مربی بدنسازیش بوده ازدواج میکنه .

امروز در روزنامه خوندم که رئیس یکی از احزاب سوئد (حزب چپ ), در پاسخ به دعوتش به عروسی گفته  که ضمن تشکر قصد شرکت در مراسم را نداره چون نظام سلطنتی را قبول نداره,برای من جالب بود.

  حالا فرض کنین این اتفاق در ایران می افتاد و اونجا کسی چنین حرفی میزد, به نظر نتیجه اش چی بود؟

 

                                       شاهزاده ویکتوریا (ولیعهد) و نامزدش



 
 
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸  

امسال را در کنار خانواده و هفت سین زیبای خونمون در کنار پدر و مادر و بقیه در ایران شروع کردم,  اولین سالی بود که بعد از مدتها همه دور هم جمع بودیم,

 سال آینده را به امید خدا اینجا و در کنار همسر عزیزم و بقیه دوستان شروع میکنیم, هر چند جای خانواده ام اینجا خالیه و شاید اینجا شور و حال نوروز در کشور خودمون را نداشته باشه, اما بازهم میشه شاد بود و لذت برد و خدا را به خاطر همه لطفی که به من و همسرم داشته شکر کرد

 با ابتکارما برای جمع کردن همه دوستان درلحظه تحویل سال در کنار هم , من و همسرم که خیلی شور و هیجان نوروز را داریم , امیدوارم برای همه دوستانمون هم همین طور باشه

(ظاهرا از این چند پست آخر پیداست که به امید خدا قراره من سال آینده فعالتر از امسال باشم)

                                  نوروز همتون مبارک 

 امیدوام سال آینده , سال برآورده شدن تک تک آرزوهاتون باشهبغل



 
 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸  

چقدر از دیدنشون خوشحالم ,

بازگشت مرغان دریایی نشونه اومدن بهار به اینجاست,

بازهم میشه صدای دوست داشتنیشون را همه جا شنید



 
 
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸  

بازهم به چهار شنبه سوری دیگه  , البته این بار دور از ایران , که با مریضی دوباره من  , جشن چهارشنبه سوری که در استکهلم برگزار میشه را هم از دست دادم,

 در دوران کودکی چقدر شور و شوق داشتیم برای این روز,

از یک یا 2ماه قبل چوب برای آتش جمع میکردیم و زیر راه پله انبارش می کردیم, وقتش که می رسید بزرگترها همه با هم یه آتیش بزرگ روشن میکردن و همشون از روش میپریدن و سرخی تو از من و زردی من از تو را میخوندن,

ما بچه ها هم عاشق این شب بودیم, چون واقعا لذت میبردیم  چیزی نبود که ازش بترسیم, نه ترقه ای بود نه نارنجک و نه چیز دیگه ای که بخوایم وحشت کنیم,

 بعدش یه چادر رو سرمون می انداختیم و با یه کاسه و قاشق, میرفتیم قاشق زنی, چقدر دلخوش بودیم به آجیل و شکلاتی که همسایه ها بهمون میدادن,

 اما خب روز به روز شکلش عوض شد و حالا هم که دیگه کم کم به فکر از بین بردنش هستن , خیلی حیفه, همه جا روی سنت ها و آداب گذشته تاکید دارن و ما باید منتظر رفتنشون باشیم,

 از اونجایی که فکر میکنم این آخرین پست من در این سال باشه , سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم,

 سال 1388 برای من سال برآورده شدن تمامی آرزوهام بود که البته برای کشورم همراه با وقایع تلخی بود که البته امیدوارم مقدمه ای باشه برای رسیدن به اون چه میخوایم,

یه تشکر ویژه هم دارم از دو دوست عزیز , رایان و یوتاب, که همیشه جویای حالم بودن و سال خوبی برای اونها و همین طور برای ستاره, عسلی , گندم و بقیه دوستها آرزو میکنم

                                                سال نو مبارک



 
 
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸  

امروز توی مدرسه ازمون خواستن که در مورد خاطرات دوران کودکی مون بنویسیم.

بعد از مدتها دوباره برگشتم به اون دوران, به سادگی ها و خوشی های گذشته., به دل پاک و ساده بچه ها , به خودم , وای که چه روزهای بود.

چقدر هرچیز کوچکی شادم میکرد ,

 شوقی که بار اولی که سوار ژیان زرد رنگمون داشتم را هنوز به یاد دارم, دوستهای دوران کودکیم و صمیمیت و صفای که بینمون بود , قبل از اینکه یادمون بدن که دختر و پسر بایداز هم جدا باشن , قبل از اینکه یاد بگیریم توی زندگی واقعی همیشه باید بین مرد و زن فاصله باشه, همیشه و همه جا.

چقدر اون زمان شیطون بودم , یادمه دستهای پدرم را می گرفتم و خودمو به شونه هاش می رسوندم و روشون می ایستادم , چقدر از این کار لذت  می بردم , خنده های پدرم را هم خوب یادمه ,

 یاد زمان هایی که من را روی دوچرخه اش می نشوند و می برد پارک ,چقدر لحظه شماری میکردم برای اون روز

نمیدونم چی شد که این همه بین من و پدرم فاصله افتاد ,

 چرا این قدر از هم دور شدیم؟

چرا روزهای با هم بودنمون کمتر و کمتر شد؟

 واقعا چرا باید این همه از هم دور میشدیم؟

 من مقصر بودم یا پدرم؟ یا فرهنگ و باید و نباید های جامعه ؟

نمی دونم

 اما حالا بعد از سالها بازم حس می کنم پدرم شده همون بابای دوران کودکیم , جملاتی را که تموم این سالها آرزوی شنیدنش را داشتم این بار پای تلفن از  پدرم می شنوم و

 انگار توی وجودم یه چیزی تکون می خوره و باز هم شوق اون روزها برمی گرده

 روزهای که دختر بابا بودم



 
← صفحه بعد