امروز توی مدرسه ازمون خواستن که در مورد خاطرات دوران کودکی مون بنویسیم.
بعد از مدتها دوباره برگشتم به اون دوران, به سادگی ها و خوشی های گذشته., به دل پاک و ساده بچه ها , به خودم , وای که چه روزهای بود.
چقدر هرچیز کوچکی شادم میکرد ,
شوقی که بار اولی که سوار ژیان زرد رنگمون داشتم را هنوز به یاد دارم, دوستهای دوران کودکیم و صمیمیت و صفای که بینمون بود , قبل از اینکه یادمون بدن که دختر و پسر بایداز هم جدا باشن , قبل از اینکه یاد بگیریم توی زندگی واقعی همیشه باید بین مرد و زن فاصله باشه, همیشه و همه جا.
چقدر اون زمان شیطون بودم , یادمه دستهای پدرم را می گرفتم و خودمو به شونه هاش می رسوندم و روشون می ایستادم , چقدر از این کار لذت می بردم , خنده های پدرم را هم خوب یادمه ,
یاد زمان هایی که من را روی دوچرخه اش می نشوند و می برد پارک ,چقدر لحظه شماری میکردم برای اون روز
نمیدونم چی شد که این همه بین من و پدرم فاصله افتاد ,
چرا این قدر از هم دور شدیم؟
چرا روزهای با هم بودنمون کمتر و کمتر شد؟
واقعا چرا باید این همه از هم دور میشدیم؟
من مقصر بودم یا پدرم؟ یا فرهنگ و باید و نباید های جامعه ؟
نمی دونم
اما حالا بعد از سالها بازم حس می کنم پدرم شده همون بابای دوران کودکیم , جملاتی را که تموم این سالها آرزوی شنیدنش را داشتم این بار پای تلفن از پدرم می شنوم و
انگار توی وجودم یه چیزی تکون می خوره و باز هم شوق اون روزها برمی گرده
روزهای که دختر بابا بودم